|
زمستان است شب در خانه مهمان است هنوزم خانه تاریک و جهان از این سیاهیها حیران است برف و بوران است دستها در جیب و سرها در گریبان است زمستان است دلی لبریز از اندوه،گریان است غم و غصه فراوان است زمستان است هنوز کوچه اسیر دست رندان است رفاقت در میان بند بند سنگفرش کوچه پنهان است زمستان است در اینجا راستی جرم است سزایش تیر باران است پرنده خانه اش در حکم زندان است اسیر دست گرگان است زمستان است در اینجا عشق را کشتند صداقت را کفن کردند وشاهین عدالت را واژگون کردند قساوت را علم کردند وجود کوچه از این عدل لرزان است زمستان است زمین از مرگ پیچکهای پیچیده به دور ناودان کوچه گریان است زمان بر روی ساعتهای گیج خانه می تابد ولی او هم پریشان است فروغی نیست جانی نیست باغبانی و بهاری نیست زمستان است........................
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 2:34 قبل از ظهر توسط Reza |
گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر که غم به وادی مرگم کشانده است
تنها مرا به تشنه طوفان من مبین
ای بس حدیث تلخ که نا گفته مانده است
گفتم ز سرنوشت بیندیش و آسمان
گفتی غمین مباش که آن کور و این کر است!
دیدی که آسمان کر و سرنوشت کور
صده هزار مرتبه از ما قویتر است....... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 2:11 قبل از ظهر توسط Reza |
امشب از آسمان دیده تو، روی شعرم ستاره می بارد، در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم،تو،پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو،بار دیگر تو.... + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 1:30 قبل از ظهر توسط Reza |
انگار از وقتی اومده بود توی مزرعه کارو بار بهتر شده بود.
همه ازش راضی بودن و دوسش داشتن. بچه ها همیشه سر به سرش می ذاشتن،ولی اون هیچ کینه ای از اونا به دل نمی گرفت. چند سالی می شد که اومده بود توی اون مزرعه،ولی تازگیا یه حس بدی داشت،انگار که دیگه اون جارو دوس نداشت. دلش خیلی گرفته بود. آسمون آبی اونجا همیشه پر از پرنده بود،ولی هیچ کدوم از اونا توی مزرعه نمی اومدن. بعد از این همه سال که کار کرده بود،یواشکی شنیده بود که می خوان عوضش کنن. خودش شنیده بود که اونا می گفتن دیگه به درد این کار نمی خوره،خیلی پیر شده. از غصه دلش می خواس گریه کنه،ولی نمی تونس. آخه مترسکا نمی تونن گریه کنن...... + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 1:36 قبل از ظهر توسط Reza |
بیچاره مردی که دوستدار دوشیزه ای گشته و او را یگانۀ زندگی خویش قرار داده است و هر آنچه محصول تلاش و زحمتش بوده در اختیار او نهاده،حتی از شیرۀ وجود خود نیز او را سیراب کرده است، ناگهان در میابد کسی را که با تلاش و کوشش شبانه روزی قصد تصرف جان و روحش را داشت در چنگال دیگری افتاده و او نیز از اسرار پنهان و زیباییهای وجودش وی را لبریز می سازد....... + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 11:40 بعد از ظهر توسط Reza |
دلم گرفته، بغض در گلویم حلقه بسته دلم از تنهاییم گرفته از غصه هایم، دیگر هیچ اشکی نمی تواند آنها را از دلم پاک کند خدایا، خدایا مگر من کیستم؟ یا که چیستم؟ زندگیم در ناله هایم گم شده، در تنهاییم، در غصه هایم... گناهم چیست؟ سادگی ام؟! نه، ا ین نیست گناه من احساس من است خدایا،این گناه آنقدر بزرگ است که سزاوار این عذاب باشم؟.... + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 3:4 بعد از ظهر توسط Reza |
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جــــامی بی زوال پرسه ای آغـــــــاز کردیم در خیال دل به یــــاد آورد ایـــام وصــــــــال از جدایـــــــی یک، دوسالی می گذشت یک، دوسال از عمر رفت و بر نگشت دل به یــــاد آورد اول بار را خاطــــــــرات اولین دیدار را آن نظر بازی ، آن اسرار را آن دوچشم مست آهووار را همچــــــو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار ، او هم خسته بود آمد و هم آشیـــــــان شد، بــا من او همنشین و همــــــــزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نـــاتــــوان بود و تـــــوان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستــــگی وای از آن شب زنده داری تا سحـــــر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیــــــــــــــــا بی خبر دم به دم مــــــــی شد این عشق بیشتر آمد و در خلوتم دمـــساز شد گفتگوهــــا بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجـــاست دل گـــــر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شــــام بی فــــــــرداست دل دل ز روی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سرگــــردان شده گفت در عشقت وفـــــــــا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به ســــر دارم بدان چون تویی مخمور ، خمّـــــارم بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فــــــــردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جــــادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عـــالم از زیباییت مجنــــــون شده بر لبــــــم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جــــــز عشق او سودا نبود بهر کس جــــز او در این دل جا نبود دیده جــــــــــــــز بر روی او بینا نبود همچو عشق من، هیچ گل، زیبا نبود خوبـــی او شهره آفــــــاق بود در نجابت، در نکویی طاق بود
روزگار امــا وفــــــا با ما نداشت طاقـــت خوشختــی مـــا را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یــار ما را از جدایــی غـــم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمـــان خــود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیــــــوانه پیمــــان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بـــی خبـر پیمــــــان یاری را گسست این خبــــــر نا گـــاه پشتم را شکست آن کبـــــــــــــوتر عـاقبت از بند رست رفت و با دلــــــــدار دیگــر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جــــان و تشنه خون من است
بخت بد، بین وصل او قسمت نشد این گــــدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حـــاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقـــــــدیر بد، تدبیر نیست از غمش با دود و دم همــــــدم شدم بـــــــــاده نــــوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشــتــــم، کـــــــــم شدم آخر آتش زد دل دیـــــوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من، از من گذشتی، خوش گذر بعد از این حتــی تــــــــواسمم را نبــر خاطراتم را تـــــــو بیــــرون کن ز سر دیشب از کف رفت، فــــــــــردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگـــارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین، گسسته تار و پود گـــر چه آب رفته باز آید به رود ماهـــــی بیچـــــاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یــــاد تو ما را بس است...... + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 8:51 بعد از ظهر توسط Reza |
جاده، سکوت و رهگذری خسته که در آن قدم بر می دارد تنها صدا زوزه باد وحشی است که گرمای جاده را ، چن شلاقی آتشین به صورتش می زند و خاک را با تمام قدرت چون خار به چشمان منتظر و خسته اش فرو می کند و آفتاب که تشنگی را برایش به ارمغان آورده.... او مهمان خستگی هاست لبهایش که با آن بر لبانی بوسه می زد حالا تشنه بوسیدن قطره آبی است پا هایش دیگر یاریش نمی کنند، سایه اش از حرارت زمین دارد می سوزد... جشمانش دیگر روشنایی دنیا را نمی خواهد حالا همه جا تاریک شده ، تاریکتر از سیاهی ولی نه؛ نوری به روشنایی آینه از بالای بی کران می آید او اینک خود را به نور سپرده و تن خسته را به خاک آری؛ این است قصه زندگی سکوت جاده و رهگذری دیگر........... + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 8:37 بعد از ظهر توسط Reza |
بی خبر بودم که دیرگاهی ست در تعقیب من است هنگامی که به آهنگ چیدن گلی نو شکفته فرود آمدم از حضورش آگاهی یافتم در چند گامی من ایستاده بود و چون،ریگزاران داغ و سوزاننده بود راه خود گرفتم. اما چندان که آفتاب زوال گرفت سایه اش بر خاک دراز شد و به قصد آن که راه را به من بنماید از من گذشت........ + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 1:42 قبل از ظهر توسط Reza |
در شب کوچک من افسوس باد ما را خواهد برد باد ما را خواهد برد......... + نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 12:57 بعد از ظهر توسط Reza |
|