| عشق پوشالی |
|
گناه من....
|
دلم گرفته، بغض در گلویم حلقه بسته دلم از تنهاییم گرفته از غصه هایم، دیگر هیچ اشکی نمی تواند آنها را از دلم پاک کند خدایا، خدایا مگر من کیستم؟ یا که چیستم؟ زندگیم در ناله هایم گم شده، در تنهاییم، در غصه هایم... گناهم چیست؟ سادگی ام؟! نه، ا ین نیست گناه من احساس من است خدایا،این گناه آنقدر بزرگ است که سزاوار این عذاب باشم؟.... |
|
لینک ثابت|
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
خیانت.........
|
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جــــامی بی زوال پرسه ای آغـــــــاز کردیم در خیال دل به یــــاد آورد ایـــام وصــــــــال از جدایـــــــی یک، دوسالی می گذشت یک، دوسال از عمر رفت و بر نگشت دل به یــــاد آورد اول بار را خاطــــــــرات اولین دیدار را آن نظر بازی ، آن اسرار را آن دوچشم مست آهووار را همچــــــو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار ، او هم خسته بود آمد و هم آشیـــــــان شد، بــا من او همنشین و همــــــــزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نـــاتــــوان بود و تـــــوان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی اینچنین آغاز شد دلبستــــگی وای از آن شب زنده داری تا سحـــــر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیــــــــــــــــا بی خبر دم به دم مــــــــی شد این عشق بیشتر آمد و در خلوتم دمـــساز شد گفتگوهــــا بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجـــاست دل گـــــر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شــــام بی فــــــــرداست دل دل ز روی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سرگــــردان شده گفت در عشقت وفـــــــــا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به ســــر دارم بدان چون تویی مخمور ، خمّـــــارم بدان با تو شادی می شود غمهای من با تو زیبا می شود فــــــــردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جــــادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عـــالم از زیباییت مجنــــــون شده بر لبــــــم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جــــــز عشق او سودا نبود بهر کس جــــز او در این دل جا نبود دیده جــــــــــــــز بر روی او بینا نبود همچو عشق من، هیچ گل، زیبا نبود خوبـــی او شهره آفــــــاق بود در نجابت، در نکویی طاق بود
روزگار امــا وفــــــا با ما نداشت طاقـــت خوشختــی مـــا را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یــار ما را از جدایــی غـــم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمـــان خــود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیــــــوانه پیمــــان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بـــی خبـر پیمــــــان یاری را گسست این خبــــــر نا گـــاه پشتم را شکست آن کبـــــــــــــوتر عـاقبت از بند رست رفت و با دلــــــــدار دیگــر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جــــان و تشنه خون من است
بخت بد، بین وصل او قسمت نشد این گــــدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حـــاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقـــــــدیر بد، تدبیر نیست از غمش با دود و دم همــــــدم شدم بـــــــــاده نــــوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشــتــــم، کـــــــــم شدم آخر آتش زد دل دیـــــوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من، از من گذشتی، خوش گذر بعد از این حتــی تــــــــواسمم را نبــر خاطراتم را تـــــــو بیــــرون کن ز سر دیشب از کف رفت، فــــــــــردا را نگر آخر این یکبار از من بشنو پند بر من و بر روزگـــارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین، گسسته تار و پود گـــر چه آب رفته باز آید به رود ماهـــــی بیچـــــاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یــــاد تو ما را بس است...... |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
جاده
|
جاده، سکوت و رهگذری خسته که در آن قدم بر می دارد تنها صدا زوزه باد وحشی است که گرمای جاده را ، چن شلاقی آتشین به صورتش می زند و خاک را با تمام قدرت چون خار به چشمان منتظر و خسته اش فرو می کند و آفتاب که تشنگی را برایش به ارمغان آورده.... او مهمان خستگی هاست لبهایش که با آن بر لبانی بوسه می زد حالا تشنه بوسیدن قطره آبی است پا هایش دیگر یاریش نمی کنند، سایه اش از حرارت زمین دارد می سوزد... جشمانش دیگر روشنایی دنیا را نمی خواهد حالا همه جا تاریک شده ، تاریکتر از سیاهی ولی نه؛ نوری به روشنایی آینه از بالای بی کران می آید او اینک خود را به نور سپرده و تن خسته را به خاک آری؛ این است قصه زندگی سکوت جاده و رهگذری دیگر........... |
|
لینک ثابت|
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
دشمن.................
|
بی خبر بودم که دیرگاهی ست در تعقیب من است هنگامی که به آهنگ چیدن گلی نو شکفته فرود آمدم از حضورش آگاهی یافتم در چند گامی من ایستاده بود و چون،ریگزاران داغ و سوزاننده بود راه خود گرفتم. اما چندان که آفتاب زوال گرفت سایه اش بر خاک دراز شد و به قصد آن که راه را به من بنماید از من گذشت........ |
|
لینک ثابت|
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط Reza |
|
|
باد ما را خواهد برد
|
در شب کوچک من افسوس باد ما را خواهد برد باد ما را خواهد برد.........
|
|
لینک ثابت|
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
دستور زبان عشق
|
دست عشق از دامن دل دور باد می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود : ایست! باد را فرمود : باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
|
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
عاشقان عیدتان مبارک
|
امروز براتون از خدا روزی مریم،قصر آسیه،تقوای حسین،قلب خدیجه،دوستی فاطمه،جمال یوسف ثروت قارون،صبر ایوب،عمر نوح ومحبت اهل بیت رسول الله را خواستارم. |
|
لینک ثابت|
جمعه هفتم دی 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرود از یادت
|
|
حرفهای تو چه شیرین است
و صدای تو چه رویایی است زندگی کاش،به شیرینی گفتار تو بود و حقیقت ای کاش به همان شیرینی! دوستت دارم را از تو شنیدن چه خوش و دلخواه است و دل من می خواست بر زبان همه، این جمله زیبای تو جاری بود تا جهانی که پر از تلخی هاست مثل یک خاطره خوب، به کام همه شیرین می شد....... |
|
لینک ثابت|
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
|
|
سلام به همه دوستای مهربونم که بهم سر زدن
شرمنده این مدت یه مشکل برام پیش اومده بود نتونستم بیام ////////////////////////////////////////////////// *******کدام چشمه******* دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد، آدمی را همواره در پی گم شده اش، ملتهبانه به هر سو می کشاند. خدا،آزادی،هنر و دوست، در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزه ی خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد؟ |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
قیصر امین پور
|
***** سفر ایستگاه ***** قطار می رود تو می روی و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام........... //////////////////////////////// ***** خواب ***** می خواهمت چنان که شب خسته خواب را می جویمت چنان که لب تشنه آب را محو توام چنان که ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آن چنان که درختان برای آب یا کودکان خفته به گهواره، خواب را بایسته ای چنان که تپیدن یرای دل یا آن چنان که بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را........... /////////////////////////////////
***** شعر بی دروغ ***** ما که این همه برای عشق آه و ناله دروغ می کنیم راستی چرا در رثای بی شمار عاشقان که بی دریغ خون خویش را نثار عشق میکنند از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
لینک ثابت|
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط Reza |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| امکانات |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
| نوشته های پیشین |
|
87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/09/01 - 86/09/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 |
| پيوندهای روزانه |
|
فتو گالری من،یک،پری کیمیاگر |
|
RSS
|